.comment-link {margin-left:.6em;}

حرفهائی به رنگ سکوت

Friday, May 05, 2006

شراب شعر چشمان تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام ,شب خاموش , راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادوگر گیسوی شب را
همان جا ها ,که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند ؛
همان جا ها , که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند ؛
همان جا ها , که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛
همان جا ها ,که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند ؛
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است !ا
... همين فردا كه روز
....همین فردا
همین فردا...من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !ا
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند : فرداست !ا
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند.....
....
من آنجا , چشم در راه توام , ناگاه
تورا , از دور می بینم که می آیی
تورا از دور می بینم که می خندی
تورا از دور می بینم که می خندی و می آیی
.... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سرا پا چشم خواهم شد
...
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را شراب شعر چشمان تو خواهد سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
...
... و گر بختم كند ياري
ای افسوس !ا
سیاهی تار میبندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد، پاییز است
هوا آرام , شب خاموش , راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب - خواب و بیدار است !ا
فريدون مشيري

0 Comments:

Post a Comment

<< Home