.comment-link {margin-left:.6em;}

حرفهائی به رنگ سکوت

Sunday, July 17, 2005

نوبت من است

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است
باز ما وکشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت، چشم دوختن به جاده های دور
باز انتظار، عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده، پس کجاست ؟
دستهای با محبت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو، سخن بگو، شنیدنی است
از زبان تو،حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت، نخواهمت، تو خوب باش
مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب، همیشه سهم ناامیدهاست
خنده های صبح، قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها ـ خدا کند ـ به دست باد نشکند
عشق، یعنی استقامت کسی که عاشق است

**********

ای شما که دل نمی دهید وایستاده اید
در خیال خلوت کسی که عاشق است

منتظر نایستید، نوبت شما که نیست
نوبت من است، نوبت کسی که عاشق است
شاعر:؟؟؟؟؟؟

4 Comments:

  • خیلی قشنگ بود! دستتون درد نکنه

    By Anonymous Anonymous, at July 19, 2005 11:16 PM  

  • زنجير عشق


    يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

    زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

    او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

    " خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

    زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اینجا رد می شدم.

    بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

    وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

    که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:

    " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

    هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

    که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

    چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

    ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

    او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

    وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

    درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

    اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

    " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

    هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

    که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

    اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

    در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

    وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

    " همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"

    By Anonymous Anonymous, at July 19, 2005 11:22 PM  

  • با کریمان کارها دشوار نیست.....

    By Anonymous Anonymous, at July 21, 2005 12:47 AM  

  • باز هم تبریک می گم روز زیبای مادر رو که قرینه تمام زیبائیهای عالم است در آئینه رخ زهرای اطهر سلام الله علیها

    By Anonymous Anonymous, at July 27, 2005 11:03 AM  

Post a Comment

<< Home