.comment-link {margin-left:.6em;}

حرفهائی به رنگ سکوت

Wednesday, March 16, 2005

زیارتنامه نور


دلم مانند آسمان غروبهای بارانی گرفته است،می خواهم به زیارت نور بروم،می خواهم بروم ودر آسمان حرمش همچون کبوترانی شاد به پرواز در آیم. یاسیدی!حال من سیاهدل با صورتی تیره وچشمانی بارانی،با سنگهای کدر پشیمانی ،به سوی تو می آیم.
در آستانه در،همپای فرشتگان ،جامه ای از گلهای سپید را برتن می کنم و با عطر گل مریم به سوی حرمت می آیم. کوله باری از عشق را بر دوش می کشم و تمام وجودم را همچون جانماز کوچکم از خلوصی سبز پر می کنم؛ سبزتر از تمام لحظه های گذشته و سبزتر از تمام ثانیه های بر باد رفته. ا
آرام بر دستگیره می کوبم ونا خود آگاه تکرار می کنم:«ای دریای سبز رنگ!ای گلستان آبی!ای خورشید بخشده و ای امواج نور! »...
گریه مجال تپش را از قلب من ربوده است ولبهایم زیارتنامه گل سرخ را همراه با تمام عاشقانت چه زیبا زمزمه می کنم:ا
ا«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا»ا

ومن چه مهتابی می شوم ویک نور سبز در قلبم جا
ن می گیرد وتمام زنگارهای گذشته را می زداید.همراه با نسیم به سجده در می آیم وبوی یاس مدهوشم می کند. آرزو می کنم مانند پیچکها از گلدسته های طلائیت بالا روم تا برای همیشه گلی باشم در بالای تمام زیبائیها. ای کاش تنها این آرزویم بر آورده می شد ومن در بالای گلدسته ات همچون یک گل سبز ، مؤذن می شدم وهر سحرگاه هنگام ظهر وعصر وهمراه با غروب ،ترانه نارنجی محفل حق را می سرودم.
آرام آرام از دروازه های بهشت می گذرم وبه تماشای کعبه می نشینم. بعد از مدتی با خود می گویم:"تو هم برو"ا
ومی روم و با پروانه ها به گرد شمع روشنی بخش محفل عشاق می گردم وچه زار می گریم،مست می شوم؛ مست مست.
ودر این مستی میل وهوس یک پنجره دارم؛اما تمام مجنونان راه را بر من بسته اند. فریاد بر می آورم:"من عطر گیسوی لیلی ام را می خواهم!"ا
بال پروانه ها در هم گره خورده است. فرشتگان هم هستند. می خواهند هر یک لا اقل یک پنجره را سهم ببرند. عاقبت دل شکسته ام ،پنجره ای کوچک اما فولادی را به دست می آورد وبا آن آرام درد دل می کند وعقده ها می گشاید وچه مستانه ذکر می گوید! از دل شکسته ام باران می بارد ،چشمانم نماز می خوانندو لبهایم دعا زمزمه می کنند. مانند شب بیدارن دائم قافیه می سرایم وتمام دلتنگی هایم را یکی یکی به ردیف در می آورم.
یاسیدی!!ا
می خواهم بر بلندای معراج آسمانی ات ،استخاره عشق بگیرم.
می خواهم سجاده ام را در انتهای نامتناهی اندیشه ات ،در آن دور دستهای سبز پهن کنم.ا
می خواهم وجود دریائی ات را در یابم وتفسیر نگاهت رادر گلبرگ لاله ای سرخ بخوانم. ا
ومی خواهم اگر بپذیری دیده بارانی ام را به وسعت شانه هایت تقدیم کنم .... ا
احساس می کنم که دیگر دلم ،آسمان گرفته ای از ابرها نیست؛سبک شده ام؛تمام تاریکیهایم از میان رفته اند؛ رها از همه تعلقات . اما...اما... من دیگر دلم نمی خواهد که این پنجره فولادی را رها کنم وهرگز از کوی لیلی ام پای بیرون نمی گذارم....ا
یاسیدی!!ا
محتاج یک جرعه احساسم ،ساغرم را خالی مگذار. مگر دستان بی ریای من چه کرده اند؟ آخر به من بگو که چیست طریقت عشق ؟!
یاسیدی!!ا
.نشانم ده راه قنوت را ومرا از صفات عادی بشریت برهان
ودلم را بندی این تلخستان مکن...ا

2 Comments:

Post a Comment

<< Home