.comment-link {margin-left:.6em;}

حرفهائی به رنگ سکوت

Sunday, March 13, 2005

ماجراهای من وسید بلاگ اسپات



هو اللطیف

چیزی بگو،حرفی بزن،شعری فراهم کن
با غزلهای خودت ،روی غزلهای مرا کم کن


بی هیچ مقدمه ای می خواهم داستان شروع این وبلاگ را شرح دهم : همه چیز از یک اشاره کوچک شروع شد؛به این ترتیب که صبح چهارشنبه 9/3/2005 که داشتم می آمدم سر کار، جواد اشاره ای گذرا به وبلاگ" آقای امیر عنبرانی "و گفت که آنرا ببینم ،من هم کنجکاو شدم که سرکی بزنم، ببینم چه خبره!ا
وقتی که آدرس را وارد کردم وصفحه آرام آرام در مقابل چشمانم نقش بست،دیدم که بله!همه چیز بر ایشان دلالت دارد؛ آنچنان هم دور از انتظار نبود، صفحه ای سبزوبه اصطلاح شکیل،ومطالب هم قابل پیش بینی بود و همینطورعنوان وبلاگ بسیار موجه و خلاصه همه چیز آنچنان بود که از ایشان انتظار می رفت.
خلاصه بعد ازکمی گشت وگذار در وبلاگ وخواندن مطالب، هر چه مجاهدت کردم نتوانستم که بی خیال ماجرا بشم ،نشد که نشد.رفتم سراغ کامنت ها وآنها را مطالعه کردم ،خب معلوم که چه کسانی کامنت ـ کسانی کامنت هارا گذاشته اند «ونکته جالب وخنده دار ماجرا هم اینجاست» کامنتی بود با نام ـ محمد
من هم آنراـ سید ـ خواندم و خیلی هم تعجب نکردم وخودم را قانع کردم که این کامنت را "سید محمد امین جواهری"نگاشته اند،اما ماجرا ادامه داشت؛ کامنت دیگری بود با نام ـ امیر
باز هم باکمال پرروئی تمام خودم را قانع کردم که این کامنت را "سید امیر محقق " نگاشته اند.ا
ـ از بابت « آقای فدائی فر» مطمئنsaid اما کامنت دیگر بود که اعجاب مرا برانگیخت ـ حمید
بودم که سید نیستند ،اساسی گیج شده بودم ونمی دانستم که این یکی را دیگر با چه منطقی توجیه کنم. تازه می خواستم که از دیکته ـ سید ـ به انگلیسی هم ایراد بگیرم که کامنت دیگری بود بانام
جوادزارعی ـ ای خدا دیگر این یکی را چه کار کنم ،دیگر اساسی قاطی کرده بودم گفتم یا جواد زیادی جو گیر شده؟ یا اینکهsaidـ
فقط سادات حق دارند برای امیر آقا کانت بگذارند؟ یا اینکه این بلاگ اسپات علاقه وارادت وافری به سادات دارد!آنهم از نوع خارجیش مثلا اینها نسلشان برمی گردد به کریستف کلمب یا ناپلئون یا چه می دانم هرآدم دیگری !! تازه یک نفر بی نام، هم سید بود...ا
دیگه تصمیم خودم را گرفتم که چیزی بنویسم و سنت شکنی کنم که کامنت بگذارم و از سادات هم نباشم...حالا کلنجار رفتن برسر اینکه چه و چه بنویسم به کنارـ بعد از نوشتن مطلب وفرستادن و دیدن آن، بهت زده ماندم که دیدم من هم الک الکی سید شدم ...تقریبا خودم را کشتم تا راز این ماجرا را کشف فرمودم و گمان می کنم که مابقی آن قابل حدث است هیچی :در کمال اعجاب و مقابل چشمان خلایق دریافتم که این ...بگذریم.ا
"لطفا آرام بخندید، به کسی هم نگید"
اما بعد از پرده برداری از راز به این بزرگی ، به این فکر افتادم که من هم به جمع سادات إ نه ببخشید منظورم همان بلاگرها بپیوندم.... حالا مراحل را شرح می دهم "لطفا باز هم آرام بخندید"ا
به جواد زنگ زدم و اعلام کردم که قصد دارم که چه کار عظیم الشانی را انجام بدهم ،او هم تند تند یک چیزهایی راگفت والسلام
من هم تا یک حدی را انجام دادم وبعد مجددا به جواد زنگ زدم وخلاصه اینکه این پروسه ـ زنگ زدن به جواد ـ آنقدر ادامه داشت که دیگر جواد با مهربانی ولطافت تمام گفت: اگر باز هم زنگ بزنی،
جواب نمی دهم ،اگر هم نمی تونی بگذار بعدا با هم درستش کنیم ؛من هم که اساسی بهم برخورده بود ، تصمیم گرفتم که هر جوری شده این کار شاق وطاقت فرسا را به تنهایی به انجام برسانم...ا
که بعد از کلی اینور وآنور کردن وپبت آن با چندین نام بالاخره این وبلاگ کذایی را به فجیع ترین شکل ممکن ثبت کردم و از آن مهمتر خودم این پروژه حیاتی را به انجام رساندم.....ا
در این امرخطیر دورادور دست کلیه عزیزان را می فشارم ـ مگر از دور دست خیلی ها را بفشاریم ـ که مرا از راهنمائیها،انتقادات،پیشنهادات ونکات خود محروم ندارند....ا
خلاصه به هر ترتیب من آمده ام ، حال کم کم با من وانگیزه ام از این وبلاگ بیشتر آشنا خواهید شد .این شعر را داشته باشید تا بعد....ا
مطرب مهتاب رو ،آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم،آنچه بدیدی بگو
ای شه وسلطان ما،ای طربستان ما
در حرم جان ما،بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او،ای که خدا یار او
دوش زگلزاراو،برچه رسیدی بگو
ای شده از دست من،چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو،آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود،عید تو ماند ابد
کز فلک بی مدد،چون برهیدی بگو
در شکرستان جان،غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
می کشدم می به چپ،می کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است،توچه کشیدی بگو
می به قدح ریختی،فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پرده حاجات ما،هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون،تیره شده است وزبون
ای مه که از ابرها پاک وبعیدی ،بگو
ظل تو پاینده باد،ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد،از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دی!عاشق من چون شدی؟
گفتم بر چون متن،زآنچه تنیدی بگو

مولوی

دلتان گرم،سرتان سبز،قدم هاتان استوار وقلبتان آتشکده عشق یزدان باد.ا

3 Comments:

  • محمد هستم يعنی همون سید محمد. از اینکه وبلاگ دارید و وبلاگ راه انداختید بسیار خوشحال هستم
    در ضمن اقا جواد 2.45 که سهله، 245 ساعت هم وقت بگذارید کمه (زن ذلیل
    فعلا بای

    By Anonymous Anonymous, at March 14, 2005 6:57 PM  

  • دوباره سلام
    ببخشید دوبارمزاحم شدم
    لطف کنید به همسر گرامیتان، جواد آقا، یاد بدهید که امکان کامنت برای ديگران و اعضای غير عضو را هم فراهم کنند.
    احتمال می دم ایشون بلد نباشند
    اگه زنگ زدن و ازتوتن پرسیدن، بزرگواری کنید و بهشون جواب بدید

    By Anonymous Anonymous, at March 14, 2005 7:13 PM  

  • سلام
    بازی جالبی شده، این مدل مسابقه خانوادگی رو ندیده بودم! در هر حال خوب و جالب است، تا ببینیم کدومتون زودتر کم میارید
    البته احتمالا خودم زودتر از هر دو تون خسته میشم و کم میارم! هر چند سعی می کنم اینگونه نشه
    از این حرفها گذشته، فکر میکنم همه ما فرهیختگان محترم جامعه ایرانیان، باید بکوشی در وبلاگهایمان حرفی بزنیم که حرف باشد!
    البته اضافه بر شئخی های رایج که ار نباشه خیلی بی مزه میشه
    همه مون موفق باشیم
    امیر

    By Blogger amir, at March 14, 2005 11:57 PM  

Post a Comment

<< Home